لالایی ها، افسانه ها، دروغ ها

فینیتو به سبک پدر خوانده

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 19, 2010


شاید این وبو حذف کنم و دیگه کلا از وب و وبلاگ نویسی بیام بیرون

میدونم همتون از این کارم خوشحال میشید، خوب بدردنخورم دیگه، چه میشه کرد

تو این مدت سعی کردم خودم باشم و نقاب نداشته باشم

اگه تو این مدت کسی رو ناراحت کردم همین جا ازش معذرت میخوام

تو این مدت انصافا همتون بهم لطف داشتید

با اینکه هنوز 2 ماه نشده که این وبو زدم 2000 بازدید داشته، ممنونم که تحملم کردید

ولی فقط 300 تا کامنت، نه اینکه فکر کنید که عشق کامنت دارما، اصلا برام مهم نیست، ولی قبول کنید به آدم انگیزه میده

البته میدونم اینطوری بوده که مطلبو میخوندید و انقدر مذخرف بود کامنت نمیدادید، اینم یه جور مثبت بینیه دیگه !!!

از 8 و 9 نفر که همیشه مطلبما میخوندن و نظراشونو میگفتن باید یه تشکر ویژه کنم

گندم، شین، سپیده، نیکو، نهال، غزل، ناهید، ریحانه

و البته علیرضا

خدایی 8و9 تاشون یه دونه باشن !!!

از خوانندگان خاموشی که مطلبما رو میخوندن هم خیلی خیلی ممنونم، حیف مطمئن نبودم کیا بودید، وگرنه حتما اسم همتونو میاوردم

معذرت میخوام از اسمایی که یادم نیومد، هرچی فکر کردم فقط همینا یادم اومد

البته اعتراف میکنم که کامنت کم فقط یه بهونس، ااا خو چیکار کنم بهونه دیگه ندارم، انرژیم رسیده به صفر

خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی حیف که وقت نشد…

من یه زندگی ای میخوام که کسی نتونه اونو خلاصه کنه، مثل یه موسیقی

فرداتون روشن، دلاتون شاد، امیداتون تا آسمون، شادیتون بی پایان، غماتون زودگذر

خدایا

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به پیران ما درک

و به جوانان ما آگاهی

و به اساتید ما هدف

و به دانشجویان ما عقیده

و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده

و به مبلغان ما حقیقت

و به دینداران ما درستی

و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان

و به مردگان ما حیات

و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد

و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا

و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به مجاهدان ما صبر

و به مردم ما خود آگاهی

و به همه ملت ما همت تصمیم

و استعداد فداکاری

و شایستگی نجات و عزت بخش

،؛،

به امید ایرانی که همه بهش افتخار کنیم، نه ایرانی که توی کشورای دیگه به خاطر ایرانی بودنت تو رو حقارت میدن

ایرانی جدا از خاورمیانه، ایرانی که خودشو با خاورمیانه نسنجه و بفهمه که دنیا یعنی دنیا نه خاورمیانه نه ایران، دولتی که بفهمه دنیا به افغانستان و پاکستان و عراق خلاصه نمیشه

من خیلی 30یا30 نیستم ولی وظیفم دونستم این پاراگرافو بگم

،؛،

ببخشید سرتونم درد آوردم، دیگه برم

شاید باز برگشتم پیش دوستای مهربونم

شاید همین فردا

شایدم فردای فردا

.

آخر نوشت: همیشه جزو تغییراتی باش که میخوای توی دنیا ببینی

حالا دنیایی که شما میخواید چه شکلیه؟

اگه زمین خوردی شکست نخوردی، وقتی بلند شی یعنی همه رو شکست دادی

،؛،

به من نگو که چیکار نمی تونم بکنم

فینیتو

:cry: :cry: :cry:

خم شو، ولی نشکن

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 17, 2010


وقتی در مورد توانایی های درخت بامبو فکر میکنم، درخت بامبو رو در حال جستن و یا بازگشت به موقیعت اولیه میبینم. اون وقته که کلمه انعطاف پذیری به ذهنم میاد. وقتی در مورد شخص این کلمه رو به کار میبریم به معنی توانایی پشت سر گذاشتن شوک و یا افسردگی و یا هر وضعیت دیگه ای که در محدوده احساسات، حالت شخص رو بهبود میدن.

تا حالا احساس این که شما در یه ضربه محکم و ناگهانی به نقطه شکستن نزدیک شدید ولی خوشبختانه جون سالم به در بردید رو تجربه کردید؟ تو تجربه های شما شاید ترکیبی از احساساتی وجود داشته باشه که سلامتی شما رو تهدید میکنه،  شادابیتون رو تهدید میکنه، احساساتی مثل خستگی از خیلی چیزا، ذهنی خسته شده و یا اینکه همه چی براتون بره زیر سوال و خیلی چیزای دیگه که شاید فقط خودتون اونو حس و تجربه کردید.

زندگی مخلوطی از خوب و بد، لحظه های شاد و غمگینه. دفعه بعد که در حال تجربه یکی دیگه از اون لحظه ها هستید(که آروزمه هیچوقت برای هیچ کس توی هیچ کجا به هیچ طوری اتفاق نیفته) لحظه های نارضایتی که شما رو به نقطه شکست نزدیک میکنه، پس از اون خم بشید ولی نشکنید. سعی کنید برای برگشت به حالت اولی که دوسش دارید نه سعی به قبول این حالت.

با امید به فردایی بهتر و یا شرایطی بهتر، یه اتفاق بد ممکنه به بدی که به نظر میاد نباشه اگر نتیجه نهاییش ارزشش رو داشته باشه.

درخت بامبو شاید نتونه جلوی طوفان سختی ها خم نشه، ولی وقتی طوفان تموم شه بر میگرده به حالت اولیش بدون هیچ آسیبی

اگر نزدیک نشدن به نقطه شکست غیر ممکنه، خم شدن جای شکستن که ممکنه، نه؟

مثل درخت بامبو، خم شو، ولی نشکن

.

پ.ن: دیروز برای من یکی از اون روزا بود.

فکر کردم ثبت نام دانشگام تموم شده و به خاطر هیچی رفتم برای سال بعد، ولی گفتن تمدید شده.

.

آخر نوشت: علوم تحقیقاتی شدم رفت

همه تو صف بنزینن،؛،ولی دعوا سر نفته

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 14, 2010


سرزميني بود که همه‌ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاه‌کليد و چراغ دستي دزدانه‌اش را بر ميداشت و ميرفت به دزدي خانه‌ي همسايه‌اش. در سپيده‌ي سحر باز مي‌گشت، به اين انتظار که خانه‌ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه‌ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نميکرد. اين از آن ميدزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه ميگذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت ميکرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ناگهان ـ کسي نميداند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شبها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه ميماند تا رمان بخواند. دزدها مي‌آمدند و ميديدند چراغ روشن است و راهشان را ميگرفتند و ميرفتند.زماني گذشت. بايد براي او روشن ميشد که مختار است زندگي‌اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نميشود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه ميماند، خانواده‌اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون ميزد و سحر به خانه بر ميگشت، اما به دزدي نميرفت. آدم درستي بود و کاريش نميشد کرد. ميرفت و روي پُل مي‌ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي‌نگريست. باز مي‌گشت و ميديد که خانه اش غارت شده است. يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‌ي خالي‌اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي‌گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي‌دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده‌ي سحر به خانه مي‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده مي‌يافت (خانه‌اي که مرد خوب بايد غارتش مي‌کرد). چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله‌ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه‌ي مرد خوب مي‌آمدند، چيزي نمي‌يافتند و فقيرتر ميشدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي‌بند و بست‌تر کرد، زيرا خيلي‌ها غني و خيلي‌ها فقير شدند. حالا براي غني‌ها روشن شده بود که اگر شبها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي‌کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل قبل، غني‌ها غني‌تر و فقيرها فقيرتر شدند.بعضي از غني‌ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي‌داشتند، فقير مي‌شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرتر ها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته ميشد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه‌ي منحصر به فرد بود و عالی بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

.

پ.ن: این فقط یه داستانه

بازی 2

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 14, 2010


گندم منو به یه بازی دعوت کرده و ازشون خیلی هم تشکر میکنم، البته باید ازشون به خاطر تاخیر عذرخواهی کنم

.

۱-احمق ترین فرد از دید شما چه کسی است؟

بذار یه کم فکر کنم الان میگم(آیکون انسان احمق!)

۲-خوشبختی یعنی چه؟

یعنی همه چی همونطوری باشه که میخوای+مشکلات حل شدنی

۳-اگر حق انتخاب داشتید کدام کشور را برای زندگی انتخاب می کنید و چرا؟

فرانسه، پاریس

چون به نظر من پاریس عاشقانه ترین شهر

و خط فرانسوی عاشقانه ترین خطه

اه اه، یه کم شخصیت داشته باش!! این چه جوابی بود که دادی!! خیلی رمنس بود حالم بهم خورد!! از جمع معذرت میخوام!! الان که بیشتر فکر کردم میبینم جواب سوال 1 رو پیدا کردم!!

خوب حالا 10 نفر رو هم باید دعوت کنم

10 نفر؟!!!

من تو زندگیم 10 نفرو یه جا ندیدم!! از هرکسی که دوست داشت برای این بازی دعوت به عمل می آید.

.

پ.ن: اگه بخوام سوال 3 رو از راه برهان خلف برم باید بگم که:

سومالی رو به خاورمیانه ترجیح میدم!! دیگه بقیه کشورا که قربونشون برم!!

آزادی در بند

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 11, 2010


یه چیز و تنها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه. شما ازادین. آزاد، متوجهین؟ آزادین که سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین، آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که همیشه عاشق بمونین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین، آزادین که پیشرفت کنین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که تو زندگی شکست بخورین یا مرگتون رو تعجیل کنین، آزادین تصمیمات درست بگیرین، آزادین جزو بهترینا باشین، آزادین جزو اولین ها باشین، آزادین شکل و رنگ زندگیتونو خودتون انتخاب کنین. حرفمو باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره. فقط چند نشانه روی یک برگه، مقداری اطلاعات. چیزی رو که نمیشه محاسبه کرد، آزادی شماست.

.

پ.ن: البته اگه این جبر جغرافیایی لعنتی بذاره، منظورمو که میفهمید ؟!

آخر نوشت: آزادی یعنی قدرت انتخاب زنجیری که به پات می بندند

ترسم از اینه که…

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 10, 2010


من از مرگ نمی‌ترسم. ولی زندگی‌ام نکردم؛ اینه که منو می‌ترسونه

WoOoW

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 9, 2010


این پست به دلیل عذاب وجدان حذف شد !!!

هرکه بامش بیش ،؛، برفش بیشتر

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 7, 2010


همه چیز دست خودمونه ؛ غیر از اون چیزایی که دست خودمون نیست

مهم نیست

کم یا زیاد

،؛،

فقط

… همون اندازه خوب باشیم …

می بازی م!!!

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 6, 2010


غزل خانوم لطف کردن و ما رو به یه بازی دعوت کردن و ازشون خیلی متشکریم

بزن دست قشنگرو به افتخارش

،؛،

1.دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟

شاید توصیف یه نفر باشه

که البته اسم یه شعر از فریدون مشیری هم هست

2.دلیل انتخاب اسم مستعار؟

به جون احسان اسمم احسانه!

3.پنج وبلاگی که میخونم؟

آخه خیلی هستن، اینجا جا نمیشه که

4.پستی که همه عقایدم توش نوشته شده باشه؟

نیست، توی یه پست که نمیشه همشونو نوشت

5.مشکلی که با بچه های وب حل کردی؟

سوال بعدی!

6.پنج نفری رو که باید دعوت کنم:

گندم، مینو، جوجو، ریحانه

تیم ما هنوز بسته نشده! هرکس بخواد می تونه بازی کنه

،؛،

اعتراف می کنم من باختم، مطمئنم من چیپ ترین جوابا رو بین همه شماها دادم، ولی آخه سوالاش خیلی سخت بود(آیکون احسان داغون!)


خوشبختی 2KM، جاده در دست تعمیر!!!

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 5, 2010


خدایا عاشقتم

همون رشته و دانشگاهی که عاشقش بودم قبول شدم

خدایا مرسیییییی

خداااا

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 4, 2010


واااای خدا

آخه چرا؟

چرا یه بچه معصوم باید زندگیش اینطوری شروع شه

بعضی وقتا به همه چی شک می کنم

خیلی وحشتناکه، دیگه نمی دونم چی بگم

دلم گریـــــــــه می خواد

پر پروازم نیست اما…

نوشته‌شده به وسیلهٔ: ahoorae در: سپتامبر 2, 2010


یکی بی بال و پر بود ؛ یکی پرواز نمی دانست

چه رو به آسمــــان ؛ چه سرافکنده به خاک

هر دو زمینی بودیم

؛

آه

چه تفاهمی

و

افسوس

که

چه سوء تفاهمی

،؛،